شعر مهتاب
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب،
نیست یكدم شكند خواب به چشم كس و لیك
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشكند.
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
كز مبارك دم او آورم این قوم بجان باخته را بلكه خبر
در جگر لیكن خاری
از ره این سفرم میشكند .
نازك آرای تن ساق گلی
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم میشكند
دستها میسایم
تا دری بگشایم
بر عبث میپایم
كه به در كس آید
در ودیوار بهم ریختهشان
بر سرم میشكند.
میدرخشد شبتاب،
نیست یكدم شكند خواب به چشم كس و لیك
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشكند.
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
كز مبارك دم او آورم این قوم بجان باخته را بلكه خبر
در جگر لیكن خاری
از ره این سفرم میشكند .
نازك آرای تن ساق گلی
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم میشكند
دستها میسایم
تا دری بگشایم
بر عبث میپایم
كه به در كس آید
در ودیوار بهم ریختهشان
بر سرم میشكند.
شعری از : نیما یوشیج

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۱ ساعت 15:33 توسط علا حق پویان
|